نی نی جووووووون

6 هفته و یک روز...

سلام عشق مامان. خوبی؟ میدونم میخوای بگی چرا بابایی برام نمی نویسه ولی به خدا بابایی خیلی سرش شلوغه. آخر ساله و تو دانشگاه کلی برنامه و همایش و آزمون هست و دیر میاد خونه و وقتی میاد خیلی خسته اس. ایشالله سرش که خلوت شد میاد برات می نویسه. خب بگذریم. خودت چطوری؟ تو محرم من به خیلی ها متوسل شدم که تو رو بهم بدن. خودم فکر میکنم خدا تو رو به واسطه ی حضرت رقیه(س) یا حضرت علی اصغر(ع) بهم داده... منم تو رو می سپرم به همین عزیزان و به پدر بزرگوارشون امام حسین(ع)... تو کوچولوی نازم نذر این خانواده ای، نذر امام حسینی... خب بریم سر اصل مطلب... تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن:65...
14 فروردين 1393

5 هفته و یک روز...

  سلام جیگر! اون تو خوش میگذره؟ امروز به حساب تقویم 5 و هفته و یک روز هست که تو دل مامانی هستی. یه توضیح کوچولو بدم در مورد عکس اول مطلب. این عکس تکامل تو در این هفته هست. یعنی در هفته ی ششم که هستیم تو تا آخر هفته تا این حد تغییر میکنی. هر هفته عکس ها رو به همین منوال میذارم. تغییرات مامانی: قد: 160سانتیمتر وزن: 64.5 کیلوگرم دور شکم: 88 سانتیمتر تغییرات : وزنم زیاد تغییری نداشته چون قبل اومدنت رژیم داشتم و رو همین وزن که رسیدم شما اومدی تو دلم. احساس میکنم زیر دلم سمت راست یه کم باد کرده، اندازه ی یه بادوم. علائم : ترشح خیلی محسوسی ندارم. ولی روزهای قبل یه مقدار داشتم. زیر دلم گاهی در...
14 فروردين 1393

5 هفته و یک روز...

  سلام عزیز دلم! خوبی مامانی؟ تعجب نکن که باز زدم 5 هفته و یک روز؛ آخه خانوم دکتر تو سونو یکشنیه زد که سن بارداری 4 هفته و 6 روزه خوب قبلا هم گفتم که فعلا تقریبی حساب میکنم تا وقت سونو... تازه فکر میکنم بازم هنوز سن بارداری دقیق نیست. من هر دفعه طبق اون چیزی که تو سونوگرافی میزنه حساب میکنم و وضعیت رو برات مینویسم تا بالاخره دقیقا مشخص بشه. خاله ها میگن سن دقیق توی سونوگرافی ان تی معلوم میشه که خوب اونم تو سه ماهگی انجام میدن. تغییرات مامانی: قد: 160سانتیمتر وزن: 65.200 کیلوگرم دور شکم: 89 سانتیمتر تغییرات: ووووووووو. وزنم خیلی زیاد شده تو یه هفته . هی بابایی برنج دمپخت میذار...
14 فروردين 1393

ترسوندن مامانی/خرید عیدی...

سلام جیگرمممممممم! خوبی؟ خوبی دیگه... فقط قصد داری مامانی رو بترسونی. شیطون بلا... بالاخره که میای بغل مامانی. ببین من چطور اون لپ های تو رو گاز گاز کنم. انقدر دو سه روزه منو ترسوندی. اون از تهوعم که رفته بود و بعد هم که اومد خیلی کم بود. این دو سه روزم که دل درد داشتم. تازه رگ سیاتیکم هم گرفته... خلاصه از ترس صبح پا شدم به هر سونوگرافی زنگ زدم تعطیل بود و به جا که خیلی هم خوب نبود باز بود و نسخه میخواست. بابایی رفت یه دکتر عمومی داد نوشت برام... عصری رفتیم بیرون و رفتیم سونو... همه چی خوب بود و خدا رو شکر محکم چسبیدی به دل مامانی و قلبت هم میزد ولی بازم صداشو برام نذاشت. دلم شکست خوب... اینم ع...
10 فروردين 1393